تبليغاتX
سهمی از امتداد سنجاقک ها

چیزی از کسی به ارث نبرده ام فقط شقایقی چشمانش را به من اجاره داده بود تا زندگی کنم

یکشنبه سی ام تیر 1387

http://www.nanjoon.com
  • شما قادر به يافتن اقيانوسهاي جديد نيستيد مگر اينكه جرات ترك كردن (دور شدن از ) ساحل را داشته باشيد.
  • هيچ ميداني فرصتي كه از آن بهره نميگيري، آرزوي ديگران است؟!
  • براي انسانهاي بزرگ هيچ بن بستي وجود ندارد ، زيرا آنان بر اين باورند كه : يا راهي خواهم يافت و يا راهي خواهم ساخت .
  •  امن ترين جا براي يک کشتي لنگرگاه آن است. ولي براي آنجا ساخته نشده است.
  • گاهي آنقدر نگران رسيدن مي شويم که فراموش مي کنيم حرکت کنيم.
  • زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردنه.
  • ماه را نشانه بگیرید اگر به هدف نزنيد حتما یکی از ستاره ها را خواهید زد.
  • هيچكس نمي تواند به عقب برگردد واز نو شروع كند اما همه مي توانند از همين حالا شروع كنند و پايان تازه اي بسازند.
  • کساني که در اين دنيا به اميد زندگي ديگري نيستند در اين دنيا نيز مرده اند.آنچه که انسان را به مقصد می رساند ، عزم و اراده است نه تمنا و آرزو.

 

برگرفته از سایت ننجون دات کام .

+ ساعت 11:12 نويسنده هستی بی باور |

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

 


 

 

 

+ ساعت 10:21 نويسنده هستی بی باور |

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

 

ساعت از نیمه گذشته است

و من به این می اندیشم:

" اگر کاری که عشق با من کرد

با تو می کردُ

چند روز دوام می آوردی؟!"

 

 

چند کیک روی شمع می گذارم !

تا مبادا

یک سال دیگرُ

با یک فوت ...

دود شود !!!

 

 

از دسته گلی که به آب دادی

تا به دستم برسدُ

ممنونم !

مهرت را سپاس دوست من !!!

 

 

حق داری دلگیر شوی !

وقتی پاسخی از من نمیرسد.

مرا ببخش دوست من

گاهی زندگی سخت می شود !!!

 

 

امید واری در چشم هایت می درخشد

و مهربانی در قلبت موج می زند

ای نگاهت آفتابُ دلت دریا

وجودت می ارزد به کل دنیا !

 

 

نه !

باور نمی کنم این دور باطل را

باور نمی کنم از "کلم"ً

به " کلمه " رسیده باشیم !!!

 

                                                                                                       میلاد تهرانی

 

+ ساعت 15:31 نويسنده هستی بی باور |

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

 


 

چند تار موی سیاه را

از میان موهای سپیدم، می کندم !

پای این عشق، جوانی ام ...

فدای یک تار موی سیاهت شد !!!

 

تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان، کوچه به کوچه

رویا به رویا.

هر جایی که می نگرم با منی.

اما ...

دلم برایت تنگ می شود !!!

 

روی صندلی راحتی ات،

کتابم را می خوانی و

با خاطرات نداشته مان سرگرمی.

نه من می شناسمت. نه تو مرا

برای همین به عشقمان پایبندی !!!

 

دست روی دلم مگذار !

منی که سالها برایت عاشقانه نوشتم.

منی که ........ نوشتم.

منی که ...

دست روی دلم مگذار

 

پاکت نامه را

خالی بفرست!

کلمات، احساست را محدود می کند !!!

 

این آخرین شمعی ست که آب می شود

پای این شعر نا تمام.

و من قطره قطره می سوزم.

تا تو آرام شوی، آرام...


 

+ ساعت 15:21 نويسنده هستی بی باور |

چند ( ! ) سکانس

جمعه ششم اردیبهشت 1387

 

 

سکانس اول

 

واقعا این خدا چقدر بزرگ است!

سریع آرزو های آدم را برآورده می کند!

سریع و خوشایند!

 

 

سکانس دوم ( بهار یعنی الان !)

 

نشسته ام ساکت و ... ساکت.

بهار در تنفس ثانیه ها جا خوش کرده است.

می خواهم در این سال تازه از راه رسیده فقط مثبت و امیدوار فکر کنم.

اما چه کار کنم که تو هنوز نیامده ای؟! چه کار ... ؟ تلفن دارد زنگ می خورد ...!

واااااااااای! تو هستی! تو هستی!

من کاملا کودک می شوم و زیبا. وقتی به تو فکر می کنم زیبا می شوم چه برسد به این که با تو صحبت کنم ...

نمی فهمم چه واکنشی چند لحظه پیش نشان دادم وقتی صدای خوش رنگت را از آن سوی خط شنیدم! ولی می دانم  که طبیعی نبود!

این را خنده ی آشنایت به من گوشزد می کند.

 

 

سکانس سوم

 

من احساس می کنم که دارم در آسمان سفر می کنم!

تو این جا هستی، برای چند صدم ثانیه – ببین چند صدم ثانیه، زمان خیلی کمی است!!!- اما اشکالی ندارد ...

یعنی اشکال دارد اما چاره ای نیست، یادت باشد چاره ای برایش پیدا کنی. فراموش نکنی.

راستی! چرا آنقدر تکیده شده ای!چرا؟/ جوابم را با لبخند می دهی و من می فهمم که چرا ...!

 

 

سکانس چهارم ( امسال سال من است!)

 

چه قدر این خدا بزرگ است! تمام آرزوهایم را برآورده می کند، سریع! همه چیز دارد خوب پیش می رود.

من و تو برای چند صدم ثانیه در هفته می توانیم همدیگر را ببینیم ! خیلی خوب است. درخت پشت پنجره ی آشنا هم دوباره جوان شده و سبز. لهجه ی زمین و زمان شده بنفش یاسی با طراوت. خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت.

 

 

سکانس پنجم ( این سکانس برای روشن شدن حقیقت، خلق شده است )

 

امروز مرغ مینا لب پنجره ی آشنا نشسته و هشت سکانسم را می خواند.

می گوید که من منت کشی تو را می کنم!!؟ و این که تو به من کم محلی می کنی!؟

ببین ! من معذرت می خواهم که پرنده این طور فکر می کند! مثل اینکه خوب منظورم را نرسانده ام.

نمی دانم داتنگی های پیاپی باعث این سوء تفاهم شده اند یا توقع بی نهایت من. 

این پرنده کوچولو نمی داند که تو خیلی خیلی به من اهمیت می دهی. هیچ کس  نمی داند که 99 درصد خواهش ها و توقع هایم را با واژه ی چشم پاسخ می دهی. به جز درخت پشت پنجره ی آشنا.

هیچ درخت و پرنده ای نمی داند که تو چقدر به من بها می دهی. با وجود هزار مشغله ای که داری، تو به من عجیب بها می دهی.

تو خیلی خیلی به من بها می دهی و این موضوع به من آرامش می دهد.

 

 

سکانس ششم  

 

لطفا فکری به حال این چند صدم ثانیه ها بکن!

 

 

سکانس هفتم 

 

همیشه دوستت دارم، بهترین نسیم دنیا !!!

 

                                      

+ ساعت 0:9 نويسنده هستی بی باور |

نگران نیستم

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

   

هی قهوه

 

هی انتظار

 

امشب هم که نیامدی

 

خیالم هم راحت هست

 

آنقدر دوستت دارم که هر وقت ستاره بیایی

 

چشمانم را برای پیشوازت

 

به شوق گریه بیارایم

 

نگران نباش

 

هیچ وقت کسی که چشم انتظار دارد

 

پشت در نمی ماند

  

 

+ ساعت 0:22 نويسنده هستی بی باور |

ای دل ساده

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

               

 

چیزی نمی خواهم

 

فقط صدای به هم خوردن پلکت را

 

عاشقانه گوش داده ام

 

تا تصنیف چشمک را

 

برای سادگی های دلم

 

آواز کنم

 

 

 

+ ساعت 9:3 نويسنده هستی بی باور |

حول حالنا الی احسن الحال

سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

        

      الهی مرا از آنانی قرار ده که دلبسته ی تو شدند نه سر شکسته ی فرشتگانت

     

 


سلامی به زیبایی ماهی قرمز در تنگ بلور

عید رو به همه ی شما دوستای گلم تبریک میگم  ان شا ا... که سال پر خیر و برکتی رو پیش رو داشته باشید و

 یادمون نره که یکم دلهامون رو هم بتکونیم

                      

                                   قصه ساده است معما مشمار

 

                                          چشم در راه بهارم  ، آری

 

                                                        چشم در راه بهار...!

 

 

  

                آن دست های سبز فراوان نشانده اند بر بیکرانگی

                  

                         از بوته های سبز بهار عظیم را :

 

                            زمین زیر پای من از این کرانه سبز تا آن کرانه سبز


+ ساعت 8:16 نويسنده هستی بی باور |

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

        

      الهی مرا از آنانی قرار ده که دلبسته ی تو شدند نه سر شکسته ی فرشتگانت

     


  

 

 

 

                  

+ ساعت 14:33 نويسنده هستی بی باور |

شش سکانس

پنجشنبه نهم اسفند 1386

        

      الهی مرا از آنانی قرار ده که دلبسته ی تو شدند نه سر شکسته ی فرشتگانت

     


سکانس اول

نشسته ام رو به روی حضورت. دقیق شده ام به حرف زدن ها و بر خورد هایت با دیگران، با خودم و با خودت. هر بار که به تو نگاه می کنم، اشتیاق دانستن جواب یک سوال، تمام ذهنم را به هم می ریزد. دلم می خواهد این سوال هزار بار مطرح شده دست از سرم بر دارد ... اما دست بر نمی دارد و این دلبخواه من نیست. می خواهم یک سوال نپرسیده را مطرح کنم. نمی دانم بپرسم یا نه؟! جواب آن برای خودم خیلی مهم است اما مطرح کردنش خیلی سخت است و ... سخت. از این نظر می گویم سخت که هیچ وقت به جواب واقعی اش نمی رسم.

               

سکانس دوم  ( باید سریع بروم سر اصل مطلب )

سوال من این است ( بگذار یک نفس عمیق بکشم ). حتی نوشتن این سوال هم نفسم را بند می آورد: تو واقعا دوستم داری؟!

چرا تعجب کردی؟.... ! نه، لطفا نگو که سوالم بچگانه است. لطفا نگو " تو خودت باید از رفتار من بفهمی که دوستت دارم " . لطفا نگو....

من به رفتارت با خودم و دیگران، خیلی دقیق شده ام. تو با همه ی آدم های اطرافت همان رفتاری را داری که با من!  تو حتی با افرادی که دوست شان هم نداری، با مهربانی و احترام برخورد می کنی. با من هم مهربان و محترم برخورد می کنی. از کجا باید بفهمم که دوستم داری. نکند که من برایت مثل دیگران هستم، بدون کوچک ترین تفاوتی ؟! نکند؟!

              

سکانس سوم ( من از لهجه ی فلسفی ات بدم می آید )

من این حرف ها را قبول ندارم که " باید به همه ی مردم به یک چشم نگاه کنیم. باید از هیچ کس توقع نداشته باشیم. باید ... و باید ..."

به نظر من، ما باید به دیگران با احترام و مهربانی برخورد کنیم. اما باید با افرادی که خیلی دوست مان دارند یا دوست شان داریم، به شیوه ای متفاوت رفتار کنیم – البته این تفاوت در رفتار باید طوری باشد که فقط خودمان وشخص مورد نظرمان آن را تشخیص دهیم. به نظر من، ما باید از افرادی که خیلی دوست شان داریم، توقع داشته باشیم. من می پذیرم که باید – در این زمینه – سطح توقعات مان را پایین بیاوریم. اما این قانون را در رابطه با عزیز ترین افراد زندگی مان، قبول ندارم. قبول ندارم و ... قبول ندارم.

  

سکانس چهارم  ( امید وارم از سه جمله آخر این سکانس، دلخور نشوی )

من دارم به تو و حرف ها و رفتارت فکر می کنم. تو می گویی که من برای تو خیلی مهم هستم و نسبت به دیگران بیشتر به من بها می دهی. اما من این حرف ها را لمس نمی کنم. من این بها دادن را درک نمی کنم – و این موضوع عجیب مرا اذیت می کند. تو متوجه نمی شوی اما این موضوع دارد مرا ثانیه به ثانیه اذیت می کند – شاید تو داری به شیوه ی خودت به من محبت می کنی. اما این شیوه، همان شیوه ای است که برای همه ی اطرافیانت به کار می بری. برای همه ... تازه! تو در هزار موردی که پیش آمده است همیشه دیگران را به من ترجیح داده ای.

 

سکانس پنجم

لطفا یک روز واقعا درک کن که باید مرا دوست داشته باشی، خیلی! تو الان سرت شلوغ است و نمی خواهی درک کنی که من چه می گویم. امید وارم  روزی که در این مورد با من هم عقیده شدی، روز خیلی دوری نباشد و من در همین نزدیکی باشم. در غیر این صورت، با تمام احساسم برایت متأسفم !!!        

 

سکانس ششم

در ازدحام بی وقفه سکوت و تنهایی و دلتنگی های مزمنم،  ♥♥ دوستت دارم ♥♥

 

 

           

                                       

+ ساعت 0:24 نويسنده هستی بی باور |